الهــــــــه شعـــــر
 

"به نام آنکه عشق را آفرید"

 

 

تو را به جای همه ی شعرهای دنیا می خوانم

تو را به جای همه واژه های دنیا قلم می زنم

برای خاطر سمفونیه کلمات

که درون چشمانت موج می زنند

تو را به اندازه ی همه ی امواج دریا گوش می دهم

تو را بخاطر همه الهه ها فریاد می زنم ...

به جای ونوس به تو عشق می ورزم

و مثال ولکانوس در تو گر می گیرم

و همچون پوزئیدون در تو شنا می کنم

که تو آتنای تمام دنیایی

و بالای دست کرونوس در تاریخ پرواز می کنی

 

تو را برای همه ی الهه های دنیا الهه می خوانم

که تو زنوس تمامی خدایانی

 

 


 

بیا و روسریت را گره بزن محکم

که باد دق کند از داغ گیسویت کم کم *

 

دوباره سر زده ام من به شعرهای شما

به واژه های نگاهی که می شود مبهم

 

هنوز شعر من اندازه ی نگاهت نیست

بدون چشم تو اما نمی شود باشم

 

برای خاطر شالی که آبیت کرده

شبیه باراش باران ... که می چکد نم نم

 

تو مثل قاصدکی روی شانه ی دنیا

زلال و صاف و روان ؛ مثل ذره ی شبنم

 

چه خوب می شود این بار با بهانه ی تو

به روی کاغذ صاف و سفید می پاشم -

 

تمام بودن خود را کنار بودن تو

و "دوستت دارم" ... قد کل این عالم

 

 

 

پ.ن:

ولی نرنج حوای عزیز ،‌ می دانی ؟

اگر چه رنگ نگاه تو رفته از یادم

بدون چشم تو اما نمی شدم شاعر

بدون سیب تو اما نمی شدم آدم ! 


"حامد ابراهیم پور" 

 

 

* بیا و روسری ات را گره بزن محکم

که باد دق کند از داغ گیسویت مریم 

"حامد ابراهیم پور"

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ علے ]

"به نام خدا"

 

 باران که می بارد

بوی آرامش اشعارت در هوا پخش می شود

و ساحل آرام دریا را

خروشان می کند

 

و باز رو سری ات می کند تو را تفسیر

به دسته های گلی که به شکل یک زنجیر -


بغل بغل ... دو سه دسته کنار یکدیگر

که  باغ رنگی قلب تو را کند تصویر


نشسته این کلماتت به روی اشعارم

اشاره می کنم این شعر مانده را در زیر :


شبیه باراش باران به روی پنجره ای

غزل ... ترانه ی دریا ... ، برای تو تقدیر


الهه ای که برای تغزل باران

همیشه می کند این لحظه را به دل تحریر

 

 

و آبشار موهایت

زیر باغچه ی رنگیه رو سریت

مدام به این طرف و آن طرف موج می زند

تا اینکه صدای باد را در می آورد

 

 

 


شبیه قطعه ی دریا به روی تهرانی

و یک کتاب نفیس قدیمیه قاآنی

شبیه بارش باران به روی اشعاری

و نسخه ی کپی و اصل شهر گیلانی

 

 

و رنگ سبز تو هر روز می برد من را

به سمت سوی هوایت ، به آبیه دریا

برای خاطر باران  ؛ که دوستش دارم

همیشه عاشقت هستم ؛ به قد یک دنیا

 


[ ۱۳٩٠/٩/٢٧ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ علے ]

"به نام آنکه عشق را آفرید"

 

 

 

واژه هایم را

برای چشمانت نذر می کنم 

 

 

 

روزت مبارک الهه ی پاییزی

 

 

بگو چکار کنم تا که مستمر باشی

کنار من تو همیشه الهه تر باشی

تو خواهرانه برایم غزلترین بودی

تو عاشقانه ای از یک نگاه تر باشی

برای خاطر قلبی که دوستش دارم

دعای من : که کنارم تو بیشتر باشی

حساب شعر مرا هم تو کرده ای حتی

الهه ای که برایم قصیده تر باشی

 

بگو تو رازنگاهت ، سیاهی چشمت

برای طرح خدا هم تو یک هنر باشی

 

خدا کند که تو تا آخرین نفس با من ...

نمی شود که تو باشی و بی اثر باشی!!! 

  علے

 

دوباره در دل من جای پای باران است
در ابرهای خیالم هوای باران است 


صدای قطره ی آخر که می رود، گوشم
در اشتیاق همان ابتدای باران است 


و دست که طرف آسمان گرفته شده 
دوباره منتظر دست های باران است 


سراغ این دل را هر کسی که می گیرد 
درون جنگل گیلان، سرای باران است


درون پنجره ی گوش بچه می پیچد 
صدا چه قدر شبیه صدای باران است 


غزل غزل دل من پر زده برای شما
الهه ای که دلش کبریای باران است

 بچـــه

 

1369 سال و 8 ماه و 25 روز!
شاید هم
1990 سال و 11 ماه و 16 روز!
زمین انتظارت را می کشید!
اصلاً زمین از روز آفرینش حوا
در انتظار تو بود!
تو الهه ی عشق ، الهه زیبایی، الهه ی شعر بودی!
و زمین در انتظار میلادِ الهه ی خوبی ها بود.
میلادِ یگانه الهه ی قرن بیستم!

(با تشکر از جمعه / 25 آبان 1369)

کــــلاغ

رشد بغضم مقابل تلفن
لذت گریه های با تاخیر
کشف تصویرهای تنهایی
از دل یک صدای بی تصویر

تلخی وحشیانه ی شهرم
به گوارایی الهه شده
تک تک روزهای تکراریم
مثل یک مصرع بداهه شده

می توانم کنار زمزمه ات
بودنت را مدام حس بکنم
می توانم خدا و فلسفه را
لای انگشت هام حس بکنم

می تواند تمام حجم خدا
گم شود در کرانه ی شعرت
"آرزوهای کودکی" بشود
نقطه ی شاعرانه ی شعرت

می شود روزهای تکراریم
مثل یک مصرع بداهه شود
تلخی وحشیانه ی شهرم
به گوارایی الهه شود

 محمـــــــــد

شعر گفتن برای یک شاعر
شاعر درد های هر روزه
زل زدن به تمام اشعارت
دیدن خواب های مرموز ...
[که تو را توی من رقم می زد]

آمدم از تو شعر بنویسم
توی این لحظه های اجباری
ولی اخر چطور باید گفت؟
تو خودت از تبار اشعاری
[تو الهه ، الهه ی شعری]

بی تو شب های خسته ی قلبم
قصه های بهانه و گله است
هرچه غصه میان قلب من است
علتش بغض های فاصله است
[ولی انگار ما یکی هستیم]

فکر می کرد خواب های من
به تو و شعر و خستگی هات و
کنج این خانه بی تو در رویا
زندگی می کنم فقط با تو
[تو هوای نفس کشیدنمی]

چهره ی خسته ی مرا هر شب
با قلمو رقم بزن نقاش
مثل افسانه ها که جاویدند
تا همیشه الهه ی من باش
[تا همیشه الهه ی من باش]

 گلـــــی

 برای لمس لطیفی گرم دستانت

همیشه تشنه منم در حضور بارانت

 

مدام شعر شدم مثل بغض های دلت

و غبطه خورده دلم به هبوط گیلانت

 

چهارپاره کم اورده در برابر تو

ترانه چیده ام از شعرهای دامانت

 

برام شعر بخوان ای الهه ی اشعار

همین دو روزه که هستم هنوز مهمانت

 

زمان خلقت تو شعر شد خدا حتی

گذاشت دختری از شعر توی دستانت

قسم به دست خسیس خدا و فاصله مان

[خدای گم شده در اسمان تهرانت]

 

که می رسم به تو یک روز،روز بارانی

و بوسه می زنم آن وقت بر دل و جانت

 

[بمان کنار شب شعر های قلب من]

گلــــــی

 یه لحظه با تو بودن
قد تموم دنیا
می ارزه
بی تو دلم می لرزه

بی تو خراب میشم
نقش بر آب میشم
بی تو دلم میگیره
تو زندونت اسیره

با تو خدا رو دیدم
از همه دل بریدم
کعبه ی من تو بودی
دورتو می چرخیدم

حستو از من نگیر
قلبمو محکم بگیر
بمون نرو از پیشم
نرو... دیوونه میشم

با تو بداهه میشم
مثل الهه میشم

فدای عشق پاکت:
عاشق سینه چاکِت

فاطـــى

هزار و پونصد و هشتاد و پنج بومأ
تیرمای یازده مئن، گیله دتر  نومأ
پیلله بؤبؤ می زک، دؤنی چئره؟
هزار و پونصد و شصت و پنج بومأ


تی بئچه روز خجسته ببی لأکو

................
1585 گالشی = 1390 خورشیدی
11 تیرماه گالشی = 25 آبان خورشیدی
1565 گالشی = 1369 خورشیدی

گیله لوی

 

 

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ علے ]
   ........   

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ